ماجراهای ما و سه تا دخترامون

ما اینجا زندگی میکنیم دلمون میخواد همه از خوشی هامون شاد بشن

وایییییییییییییییییییییی آقا من قبل از این به هر کس که میگفت بچه ام اعصابمو ریخته به هم میسگفتم خودت اعصاب نداری الان در همین جا و این موقعیت از همه میخوام منو به خاطر این حرف حلال کنید

صبح  ها آناهید خیلی زود بیدار میشه دیروز مهمون داشتم  آب هم طبق جیره بندی تا نیمه های شب نبود مجبور شدم تا نزدیکهای صبح ظرف بشورم  صبح خوابم برد هر از گاهی بیدار میشدم و آناهیدو میدیدم داره بازی میکنه یه آن دیدم نیستش همو ن جور که خواب بودم هر چی صداش میکردم جواب نمیداد بلند شدم ببینم کجاست با یه صحته فوق وحشتناک روبرو شده رنگ های اکرلیک (رنگ مایع پارچه ) برداشته بود آبی و سفیدشو کاملا به پاهاش و نصف بالاتنه اش مالیده بود بعد از دسشویی رفتن دیگه شلوار نپوشیده بود عین اینکه یه شلوار آبی متالیک پاش بود هیچ جای بدنش معلوم نبود +اینکه روی زمین رو موکت و روی دو سه تا از لباسهای الناز و پیرهن خودش که نگو مالیده بود

اینقدر از دیدن این صحنه شوک شده بودم که یادم نبود اگه بزارم تو اون وضعیت خشک بشه حدقل میشه از همون نقطه ورقه ای کندش و یکم جاش میمونه اینقدر با تکه موکت و صابیدم که رنگه کمرنگ شد و لی همه جاش پخش شد لباسها هم دیگه رنگ گرفته بود

هیچی دیگه همون موقع دعواش کردمو و کردمش تو حموم  تونم داشت گریه میکرد یه آن دیدم صداش نمیاد در حد چند ثانیه رفتم دیدم شامپوی خارجی که برای تقویت موهای رنگ شده خریدم و کلی هم گروون سرازیر کرده روی لیف توی دستش

خلاصه یه یک ساعتی هم گیر تمیز کردن سرتا پای خانم بودم و اون شلوار متالیک و شستم و الانم عین مرد کنارم ایستاده و بلبل زبونی میکنه و هی خودشو شیرین میکنه من ببخشمش

خلاصه واقعا اون دوتا بچه ی من ساکت ترین بچه های دنیا بودند  من فکر میکردم همه ی بچه های دنیا همین جورین ولی الان فهمیدم در حق یه عده بی انصافی کردم که میگفتم خودتون اعصاب بچه ها رو ندارین

 

این عکس مال خرداد ماهه که هنوز موهاشو کوتاه نکرده بود

چند وقت پیش رفته بودیم (هفت خان )آیناز رفت گریم کرد این وروجک هم دنبال یه پسر از خودش بدتر افتاده بود یخ ریختن داخل لیوان اون وروجکو نگاه میکرد دستش هم نمیرسید  از اذیت کردن اون وروجک لذت میبرد

بعد هم رفتیم لونو پارک   نگاش کنید جوری نشسته بود رو موتور حس میکرد واقعا موتور واقعیه

اینجا ساعت 1.30 دقیقه ی بعد از نصفه شبه و این وروجک واقعا انرژیش کم نشده

 


برچسبها: روز نوشت
نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 11:26 توسط احمد و الهام |

قوره و جوجه و بادمجون (ریتمیک پشت سر هم خونده میشه ) یه غذی محلی شیرازه که من شنیدم شمالیها هم میپزن

دختر عموم عروس یه خانواده ی اصیل شیرازیه پدر شوهرش تعریف میکرد که بچه بوده  مامانش صبح بهش میگفته بپر تو حیاط یه جوجه بگیر بده بابات سر ببره بعد هم همون جور که داشته پای حوض مرغ و پاک میکرده میگفته برو دروازه دو کیلو بادمجون با دوتا شاخه قوره بخر بیار

ایشون هم از دروازه تا خونه لی لی کنان  میومده و میخونده (جوجه و قوره و بادمجون )

خلاصه اگه این غذای خوشمزه رو پختین حتما برای مادر ِپدر شوهر این دختر عموی ما هم فاتحه بفرستید

خوب بریم سر دستور خوشمزه

همونجور که گفتم یه مرغ کوچیک که من نصف مرغ معمولی درست کردم با دو کیلو بادمجون - دوتا شاخه قوره - نیم کیلو بادمجون - یه قاشق رب گوجه -

اول مرغتونو با ادویه خوب بمالید من ادویه رو تو نمک دون میکنم میپاشم بهش و خوب میمالم تا به خوردش بره همون زردچوبه و فلفل کافیه

بعد سرخش کنید

بعد یه پیاز خورد کنید رو مرغ و بعد از اون کوجه بزارید کنارش

و یه قاشق رب گوجه هم تو روغنش تفت بدین و تقریبا یک لیوان آب جوش بریزید روش سرشو بزارید تا با شعله ی کم و سر بسته پخته بشه

قوره ها رو بشورید و بزارید کنار برای آخر سر

بادمجون ها هم بشسورید و خرد کنید و سرخ کنید

نصف گوجه ی مونده رو   خرد کنید و تو ماهی تابه بریزید و بادمجون های سرخ شده رو بزارید روش روی گوجه ها یکم نمک بریزید و سرشو ببندید تا با حرارت کم گوجه نرم بشه و آب بندازه و با بادمجون نم نم بپزه

مرغ که خوب پخت 5 دقیقه هم قوره ها رو بریزید روش تا باهاش بپزه هم طعم بگیره هم قوره ها نرم بشه

وقتی قوره ها نرم شد حدود 5 دقیقه هم بادمجون ها رو بریزید رو مرغ تا همشون با هم طعم دار بشن 

دیگه غذا آماده است و با برنج نوش جان کنید

نکته :قوره حتما باید بدون دانه باشه قوره ی دانه دار تو غذا خیلی خوشمزه نیست الان فصل قوره است این نوع قوره ی کشمشی رو میتونید تو فریزر هم نگه دارید

این غذا آب خیلی کمی داره

نوش جانتون حتما اگه درست کردید برای شادی روح مادر آقای پورشیرازی بابت دستور غذا هم فاتحه بفرستید

بابت تبریک هاتون هم ممنون و شرمنده که نمیتونم کامنتاتون و جواب بدم در اولین فرصت میرسم خدمتتون


برچسبها: آشپزی , غذای محلی
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:24 توسط احمد و الهام |

وقتي خدا داشت بدرقه ام مي کرد تا مرا به دنيا بفرستد.

گفت :جايي که مي روي مردمي داردکه مي شکنندت !

نکند غصه بخوري , تو تنها نيستي....
توي کوله بارت عشق مي گذارم که بگذري.

قلب مي گذارم که جا بدهي.

اشک مي دهم که همراهيت کند.

و مرگ ....که بداني بر مي گردي.

این متن و چند وقت پیش تو وب نگار دیدم و کپیش کردم تو تقویمم هم تو تاریخ تولدم نوشتمش دلم میخواست امروز اینو بنویسم فکر کنم خودم اولین نفریم که به خودم تبریک گفتم :)

 


برچسبها: تولد
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 1:13 توسط احمد و الهام |

سلام دوستان عزیزم و ممنون که اینقدر نگرانم شدین من واقعا گرفتار شدم اونم به طرز عجیبی هنوز نتونستم آینازو اون مدرسه ای که دوست دارم ثبت نام کنم کلاس موسیقی دوتاشونو ثبت نام کردم  الناز از (فلوت ریکوردر )و نُت خوانی داره شروع میکنه و  آیناز هم از (اُرف) خلاصه تمام روز و صدای فلوت تو خونمون میاد و کلاس زبان الناز هم که همیشگیه دیگه نتونستم یعنی وقتشو ندارم که ورزش هم ببرمشون

آناهید به طوز وحشتناکی شیطون شده اونقدر که دیگه منم اعصابم به هم میریزه واقعا بد شده  دارم برای یه کار بد دعواش میکنم میره  قایم میشه همون لحظه که یعنی قایم شده یه خرابکاری دیگه میکنه

صبح رفتم تو آشپزخونه تا کل ادویه هارو ریخته تو یه ماهی تابه و نیم لیتر روغن سرخ کردنی هم ریخته توش داره با قاشق همش میزنه اینقدربه هم  ریخته بودم به هم چون تازه اون ادویه هارو خیلی گرون خریده بودم همش نابود شد  دعواش که کردم از آشپز خونه رفته بیرون داشتم خرابکاریشو جمع میکردم اومدم دیدم تو بالکن داره سبزی هایی که شستمو میپاشه رو سرش و اینورو اونور نصف سبزی ها حروم شد تمام روزم به نگهبانی دادن این وروجک میگذره تا ازش غافل میشم یه خرابکاری در حد المپیک میکنه

خلاصه گرفتاری دارم اونم از نوع زلزله

نت هم قطع شده بود یعنی ترافیکش یا همون گیگش تموم شده بود اونم به خاطر بازیهایی که الناز با تبلتش دانلود کرده یه مدت به خودم مرخصی دادم تا این بچه ها هم قدر بدون و الکی دانلود نکنن و دیبروز 6 گیگ ترافیک اضافه خریدم و الان در خدمتتونم البته این وسط سیستمم هم ریخته بود به هم دوباره ویندوز عوض کردم و کلا از نو شروع کردم

فعلا روزتون خوش حتما امشب به همتون خصوصا دوستای جدیدی که برام پیغام گذاشتن سر میزنم

البته صبح اومدم وبلاگ ها باز نمیشد دوباره شب که وروجک خوابید میرسم خدمتتون

بعد نوشت : الان ساعت یک و نیم نصفه شب اومدم به قولم عمل کنم ولی هیچکدوم از وب ها غیر از وب سلماز باز نشد


برچسبها: روز نوشت
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:35 توسط احمد و الهام |



      قالب ساز آنلاین